این وبلاگ یه وبلاگ دو نفره است. من و عشقم این وبلاگ و واسه دلمون را انداختیم.پس با حضورگرمتون مارو دل گرم کنید.رها
ســاده بــگم شرمنده که نمیتونم بیام تک تک تبریک بگم بهتون. حتما من رو هم دعا کنید. فداتون. این گلا با تمامه عشقم تقدیم به شما. فعلا بای. سلام دوست جونی هام.من عاشششششق پرتقالم.شما چطور؟؟؟ ولی خودمونیما از هویجم حالم به هم خورد... انگور چی دوست دارین؟؟(البته انگورم انگورای قدیم.) راستش فکر نمیکردماینقدر عجول باشی؟؟؟؟ اینم یه آپ غمگین. سلام دوستای خوبم.......سلام. بلاخره دوران کاردانیمم تموم شد و بعد از مدت ها تونستم به وبلاگم سر بزنم. راستش اصلا حالم خوب نیست.بدبیاری پشت بد بیاری. یه چند ماهی باید به این منوال بگذره تا مرداد که بتونم کنکور کارشناسی شرکت کنم.احساس میکنم دیگه حرفی ندارم واسه گفتن.با اینکه چندماه از این فضا دور بودم ولی با این حال بازم انگیزه ای واسه نوشتن ندارم. کاش همه چی مثل گذشته ها شاد و بی غصه بود.این روزا روزی هزار بار میمیرم و زنده میشم. راستی یکی از بچه ها که کارشون داشت به جدایی میکشید .......... مشکلشون حل شده.خدارو شکر.از این بابت خیلی خوشحالم. روزهای آخری که قم بودم همش دوست داشتم تو حرم باشم.جاتون خالی تواون هوای سرد "چند باری رو تو حیاط حرم نماز و به جماعت خوندیم. محسنم حالش زیاد تعریفی نداره.ولی با این حال من امیدمو از دست نمیدم چون دوست دارم بعد از دوری سلام دوست جونی اومدمده بودم واستون کلی حرف بزنم...... که بلندگوی خوابگاه اعلام کرد تا 6 دقیقه دیگه نماز آیات "ماه گرفتگی" قضا میشه. پس فعلا بای .رفتم نمازم و خوندم حالا وقته چیه؟؟ خب معلومه وقت سلام. سلام سلام سلام من اومدم. اول از همه ی عاشورای حسینی و محرم و رو به همه تسلیت میگم . امیدوارم طاعت همگی قبول باشه. راستی آیا میدونستید که تولد من 15 آذر "دقیقا روز عاشورا"بود. آیا میدانستید؟؟؟ از همه ی دوستانی که به این وبلاگ میان و من و از نظرات ارزشمندشون بهره مند میکنند ممنونم. راستش دلیل اینکه کمتر میام نت واس خاطر اینه که ترمم داره تموم میشه.دیگه مثل قبل نمیتونم راحت محسنم و ببینم.یه جورایی هم واسم سخته که از قم "از شرایطی که دوسال باهاش انس گرفته بودم جدا بشم.خلاصه خیلی سخته.از یه طرف دیگه درس های شب امتحانیم کم کم دارن خودشون و رو میکنن و لب به اعتراض وامیکنن که بابا !دانشجوی مملکت یه بار مارو بخون. یه داستان واستون گذاشتم خوشحال میشم بخونیدش. دورافتادهاى با شاگردش نشسته و مشغول مراقبه بود. پس از اتمام مراقبه، شاگردش به قدرى تحت تأثیر قرار گرفته بود که خود را به پاى ویشنو انداخت و از او خواست که او را قابل دانسته و به عنوان قدرشناسى به او اجازه دهد که به استادش خدمت کند. ویشنو با لبخند سرش را تکان داد و گفت: "مشکلترین کار براى تو این است که بخواهى با عمل، تلافى چیزى را بکنى که من آن را رایگان به تو دادهام". شاگرد به او گفت: "خواهش مىکنم استاد! اجازه دهید که افتخار.....
دل تنــگ کســی هستم که دیـگه بـــا مـن نیـست. . .!
دانشجوی دختر: استاد! تورو خدا!
من باید این درسو قبول شم!
وگرنه مشروط میشم!
استاد: خب من باید چیکار کنم الان ؟
...
دانشجوی دختر: استاد شما منوپاس کنید من هر کاری بگین میکنم!
استاد: هر کاری ؟
دانشجوی دختر: هر کـــــــــــــــاری!
استاد: هر کارِ هر کـــــــــــــاری؟؟!
دانشجوی دختر: هر کارِ هرکـــــــــــــاری!!
استاد: . . . . . . . . برو درس بخون ..!
بهانه نوشت: خیالت راحت باشد، آرام چشم هایت راببند
یک نفر برای نگرانی هایت همیشه بیدار است....
خدا نوشت: من منتظرم دیر کنی کور می شوم.....دلت می آید؟؟؟؟
فصل نوشت: مهر ماه است...دستانت پرباشد از این مهربانی هایش هرماه...
من نوشت: اینکه کجا باشیم ، هرکدام درکجای دنیانفس بکشیم مهم نیست
باران که ببارد....هرکجا که باشیم، دلمان هوای هم رامی کند....
سلام.دوست جونی ها عیدتون مبارک.


سن 14 سالگی : تا پارسال هر کی بهشون می گفت چطوری؟
میگفتن ... خوبم مرسی ... حالا میگن مرسی خوبم
سن 15 سالگی : هر کی بهشون بگه سلام ... میگن علیک سلام
... نقاشیشون بهتر میشه » بتونه کاری و رنگ آمیزی
سن 16 سالگی : یعنی یه عاشق واقعیند ... فردا صبح هم
میخوان خودکشی کنن ... شوخی هم ندارن
سن 17 سالگی : نشستن و اشک می ریزن ... بهشون بی وفایی شده ... کوران
حوادث
سن 18 سالگی : دیگه
اصلا عشق بی عشق ... توی خیابون جلوی پاشون رو هم نگاه نمی
کنن
سن 19 سالگی : از بی
توجهی یه نفر رنج می برن ... فکر می کنن اون یه آدم به تمام
معناست
سن 20 سالگی : نه ,
نه ... اون منو نمی خواست آخرش منو یه کور و کچلی می گیره ... می
دونم
سن 21 سالگی : فقط سن
27-28 سالگی قصد ازدواج دارن ، فقط
سن 22 سالگی : خوش تیپ باشه ، پولدار باشه ، تحصیلکرده باشه ، قد
بلند باشه ، خوش لباس باشه ... آخ که چی نباشه
سن 23 سالگی : همهء خواستگارا رو رد می
کنن
سن 24 سالگی : زیاد مهم
نیست که چه ریختییه یا چقدر پول داره ، فقط شجاع باشه ، ما رو به اون چیزی که
نرسیدیم برسونه
سن 25 سالگی
: اااااااه ، پس چرا دیگه هیچکی نمی یاد... هر کن میخواد باشه ،
باشه
سن 26 سالگی : یه نفر
می یاد ، همین خوبه ، بله
سن 27 سالگی : آخیش
سن 28 سالگی : کاش قلم پات می شکست و خواستگاری من نمیومدی

اینم عکس یه هویج بامز
ه.







سمت قلک کوچکی که روی تاقچه بود ، رفت .
وارد مغازه شد با ذوق گفت : ببخشید یه
کمربند می خواستم ، آخه فردا تولـد بابامه !
به به . مبارک باشه .. چه جوری باشه
؟ چرم یا معمولی ، مشکی یا قهوه ای ؟!
پسرک چند لحظه به فکر فرو رفت ..
فرقی
نداره ، فقط ... فقط دردش کم باشه !!
ادامه مطلب

روزى لرد ویشنو در غار عمیقى در کوه
ادامه مطلب
| Design By : Pichak |





