مطالب عشقی من و عشقم.رها و محسن

این وبلاگ یه وبلاگ دو نفره است. من و عشقم این وبلاگ و واسه دلمون را انداختیم.پس با حضورگرمتون مارو دل گرم کنید.رها

ســاده بــگم

دل تنــگ کســی هستم که دیـگه بـــا مـن نیـست. . .!

نوشته شده در ۱۳٩۱/٢/٢٢ساعت ۱۱:٤۳ ‎ب.ظ توسط رها نظرات ()

دانشجوی دختر: استاد! تورو خدا!

من باید این درسو قبول شم!

وگرنه مشروط میشم!

استاد: خب من باید چیکار کنم الان ؟
...
دانشجوی دختر: استاد شما منو

پاس کنید من هر کاری بگین میکنم!

استاد: هر کاری ؟

دانشجوی دختر: هر کـــــــــــــــاری!

استاد: هر کارِ هر کـــــــــــــاری؟؟!

دانشجوی دختر: هر کارِ هر

کـــــــــــــاری!!

استاد: . . . . . . . . برو درس بخون ..!

نوشته شده در ۱۳٩۱/۱/۱٢ساعت ٦:۳٥ ‎ب.ظ توسط رها نظرات ()

شاعر نوشت: حالا سال هاست که دیگرهیچ نامه ای به مقصد نمی رسد...

بهانه نوشت: خیالت راحت باشد، آرام چشم هایت راببند

یک نفر برای نگرانی هایت همیشه بیدار است....

خدا نوشت: من منتظرم دیر کنی کور می شوم.....دلت می آید؟؟؟؟

فصل نوشت: مهر ماه است...دستانت پرباشد از این مهربانی هایش هرماه...

من نوشت: اینکه کجا باشیم ، هرکدام درکجای دنیانفس بکشیم مهم نیست

باران که ببارد....هرکجا که باشیم، دلمان هوای هم رامی کند....
 
نوشته شده در ۱۳٩۱/۱/٧ساعت ۱٢:٥٤ ‎ق.ظ توسط رها نظرات ()

زیبا سلام.دوست جونی ها عیدتون مبارک.زیبا

شرمنده که نمیتونم بیام تک تک تبریک بگم بهتون.

حتما من رو هم دعا کنید.

فداتون.

این گلا با تمامه عشقم تقدیم به شما.d28ec8a6154de6b5c05174a9a2c38a6c.gif

25f5a5a53ff8798c6f93bcdcfdebb2ee.gif3a6fc323f95dc8e76787831bfb9e07bb.gifeeb8efcaa9af58defd2389cb35c35496.gif

80e5177b3b2b025b6e497e799cd820b7.gif337c4e73b3c438eff2bf40a0b75483bf.gifeeb8efcaa9af58defd2389cb35c35496.gif

فعلا بای.

نوشته شده در ۱۳٩۱/۱/۱ساعت ۱:٢٩ ‎ق.ظ توسط رها نظرات ()




سن 14 سالگی : تا پارسال هر کی بهشون می گفت چطوری؟
میگفتن ... خوبم مرسی ... حالا میگن مرسی خوبم


سن 15 سالگی : هر کی بهشون بگه سلام ... میگن علیک سلام
... نقاشیشون بهتر میشه » بتونه کاری و رنگ آمیزی


سن 16 سالگی : یعنی یه عاشق واقعیند ... فردا صبح هم
میخوان خودکشی کنن ... شوخی هم ندارن


سن 17 سالگی : نشستن و اشک می ریزن ... بهشون بی وفایی شده ... کوران
حوادث


سن 18 سالگی : دیگه
اصلا عشق بی عشق ... توی خیابون جلوی پاشون رو هم نگاه نمی
کنن


سن 19 سالگی : از بی
توجهی یه نفر رنج می برن ... فکر می کنن اون یه آدم به تمام
معناست


سن 20 سالگی : نه ,
نه ... اون منو نمی خواست آخرش منو یه کور و کچلی می گیره ... می
دونم


سن 21 سالگی : فقط سن
27-28 سالگی قصد ازدواج دارن ، فقط


سن 22 سالگی : خوش تیپ باشه ، پولدار باشه ، تحصیلکرده باشه ، قد
بلند باشه ، خوش لباس باشه ... آخ که چی نباشه


سن 23 سالگی : همهء خواستگارا رو رد می
کنن


سن 24 سالگی : زیاد مهم
نیست که چه ریختییه یا چقدر پول داره ، فقط شجاع باشه ، ما رو به اون چیزی که
نرسیدیم برسونه


سن 25 سالگی
: اااااااه ، پس چرا دیگه هیچکی نمی یاد... هر کن میخواد باشه ،
باشه


سن 26 سالگی : یه نفر
می یاد ، همین خوبه ، بله


سن 27 سالگی : آخیش

سن 28 سالگی : کاش قلم پات می شکست و خواستگاری من نمیومدی
نوشته شده در ۱۳٩٠/۱٢/۱۱ساعت ۸:٢٥ ‎ب.ظ توسط رها نظرات ()

سلام دوست جونی هام.من عاشششششق پرتقالم.شما چطور؟؟؟

قهقههاینم عکس یه هویج بامزقهقههه.

ولی خودمونیما از هویجم حالم به هم خورد...

انگور چی دوست دارین؟؟(البته انگورم انگورای قدیم.)

راستش فکر نمیکردماینقدر عجول باشی؟؟؟؟قهقههقهقههقهقههقهقههقهقهه

اینم یه آپ غمگین.

کیف مدرسه را گوشه ای پرت کرد و به
سمت قلک کوچکی که روی تاقچه بود ، رفت .
وارد مغازه شد با ذوق گفت : ببخشید یه
کمربند می خواستم ، آخه فردا تولـد بابامه !
به به . مبارک باشه .. چه جوری باشه
؟ چرم یا معمولی ، مشکی یا قهوه ای ؟!
پسرک چند لحظه به فکر فرو رفت ..
فرقی
نداره ، فقط ... فقط دردش کم باشه !!
نوشته شده در ۱۳٩٠/۱٢/٤ساعت ٩:٠٩ ‎ب.ظ توسط رها نظرات ()

سلام دوستای خوبم.......سلام.

بلاخره دوران کاردانیمم تموم شد و بعد از

مدت ها تونستم به وبلاگم سر بزنم.

راستش اصلا حالم خوب نیست.بدبیاری پشت بد بیاری.

یه چند ماهی باید به این منوال بگذره تا مرداد که بتونم کنکور کارشناسی

شرکت کنم.احساس میکنم دیگه حرفی ندارم واسه گفتن.با اینکه چندماه از

 این فضا دور بودم ولی با این حال بازم انگیزه ای واسه نوشتن ندارم.

کاش همه چی مثل گذشته ها شاد و بی غصه بود.این روزا روزی هزار بار

میمیرم و زنده میشم.

راستی یکی از بچه ها که کارشون داشت به جدایی میکشید ..........

مشکلشون حل شده.خدارو شکر.از این بابت خیلی خوشحالم.

روزهای آخری که قم بودم همش دوست داشتم تو حرم باشم.جاتون

خالی تواون هوای سرد "چند باری رو تو حیاط حرم نماز و به جماعت خوندیم.

محسنم حالش زیاد تعریفی نداره.ولی با این حال من امیدمو از دست

 نمیدم چون دوست دارم بعد از دوری


ادامه مطلب
نوشته شده در ۱۳٩٠/۱۱/٢٧ساعت ٥:۳٤ ‎ب.ظ توسط رها نظرات ()

سلام دوست جونی اومدمده بودم واستون کلی حرف بزنم......

که بلندگوی خوابگاه اعلام کرد تا 6 دقیقه دیگه نماز آیات "ماه گرفتگی"

 قضا میشه.

پس فعلا بای

.رفتم نمازم و خوندم حالا وقته چیه؟؟

خب معلومه وقت سلام.

سلام سلام سلام من اومدم.

اول از همه ی عاشورای حسینی و محرم و رو به همه تسلیت میگم .

امیدوارم طاعت همگی قبول باشه.

راستی آیا میدونستید که تولد من 15 آذر "دقیقا روز عاشورا"بود.

آیا میدانستید؟؟؟

از همه ی دوستانی که به این وبلاگ میان و من و از نظرات

ارزشمندشون بهره مند میکنند ممنونم.

راستش دلیل اینکه کمتر میام نت واس خاطر اینه که ترمم داره تموم

میشه.دیگه مثل قبل نمیتونم راحت محسنم و ببینم.یه جورایی

هم واسم سخته که از قم "از شرایطی که دوسال باهاش انس گرفته

 بودم جدا بشم.خلاصه خیلی سخته.از یه طرف دیگه درس های شب

 امتحانیم کم کم دارن خودشون و رو میکنن و لب به اعتراض وامیکنن

که بابا !دانشجوی مملکت یه بار مارو بخون.تعجب

یه داستان واستون گذاشتم خوشحال میشم بخونیدش.

میعادگاهروزى لرد ویشنو در غار عمیقى در کوه

دورافتاده‏اى با شاگردش نشسته و مشغول

 مراقبه بود. پس از اتمام مراقبه، شاگردش به

 قدرى تحت تأثیر قرار گرفته بود که خود را به پاى

 ویشنو انداخت و از او خواست که او را قابل

دانسته و به عنوان قدرشناسى به او اجازه دهد که به استادش

 خدمت کند. ویشنو با لبخند سرش را تکان داد و گفت: "مشکل‏ترین

 کار براى تو این است که بخواهى با عمل، تلافى چیزى را بکنى که

 من آن را رایگان به تو داده‏ام". شاگرد به او گفت:

"خواهش مى‏کنم استاد! اجازه دهید که افتخار.....


ادامه مطلب
نوشته شده در ۱۳٩٠/٩/۱٩ساعت ٦:۱۸ ‎ب.ظ توسط رها نظرات ()


Design By : Pichak